خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من

                                                     

           

                

   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی ۱۳۸۳ساعت 6:1  توسط sara | 

یکسال است که دلتنگی های غروب را با بودن در کنار مزارش، سپری می کنیم


و در نهایت ناباوری، باورمان شده که او دیگر نیست، دیگر نمی آید


و دیگر نباید منتظرش باشیم، دیگر آن شمع فروزان را نمی بینیم


ولی طنین صدای دلنشینش همچنان در گوش ما


و مهربانیش در قلب ما و زیبایی چهره اش در یاد ماست.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:38  توسط sara | 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 10:57  توسط sara | 
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 10:17  توسط sara | 
گاهگاهی که دلم میگیرد به خودم می گویم در دیاری که پر از دیوارست به کجا باید رفت؟!
 
به که باید پیوست؟! به که باید دل بست؟! حس تنهایی درونم گوید: بشکن دیواری ،
 
که درونت داری! چه سوالی داری؟! تو خدا را داری و خدا اول و آخر با توست....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 11:22  توسط sara | 

ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮐﺎﻡ ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﺗﺮﺑﺘﺖ ﺁﻏﺎﺯ ﮐﺮﺩ .. ﺍﻭّﻟﺶ ﯾﮏ ﯾﺎ ﺣﺴﯿﻦ ﮔﻔﺖ ﻭ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﻧﺎﺯ ﮐﺮﺩ ..

w535
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 11:4  توسط sara | 
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 10:49  توسط sara | 
بسوزانم ولی رو برنگردان

خداوندا ! اگر تو را از خوف دوزخ می پرستم ،

در دوزخم بسوز ؛

و اگر به امید بهشت می پرستم ،

بر من حرام گردان ؛

و اگر از برای تو تو را می پرستم ،

جمال باقی از من دریغ مدار

" مناجات رابعه "

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۳ساعت 14:57  توسط sara | 

باران میباریدicon_e_sad.gif

کودک نگاهی به سوراخ کفشهایش انداخت

سرش را رو به آسمان کرد و گفت:

"خدایا ناراحت نباش!!!

امشب میدوزمشون"

 

00155.jpg

* * * * * *

طالع اگر مدد دهد .....دامنش آورم به کف

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۳ساعت 14:52  توسط sara | 
چشم چشم دوابرو

 

خوشگلیه بابام کو


حتی توی صورتش


نمونده یک تارمو

 



گوش گوش دوتا گوش


بابام هی میره از هوش


تا که به هوش میادش


میگه دخترکم کوش

 




دست دست دوتا دست


همون که سربند می بست


حالا دستای بابا


یکیش رفته یکیش هس

 



بابام خیلی زرنگه


با این که پاش میلنگه


هیچکی خبرنداره


توساق پاش فشنگه

 




چوب چوب یه گردن


بهش پلاک میبندن


یه عده بی معرفت


به بابا جون میخندن

 




یه بابای مهربون


از جنس هفت آسمون


فدات بشم الهی


همیشه پیشم بمون

 



بابام یه ساربونه


تاب نیاورد بمونه


من و گذاشت و پرزد


خسته از این زمونه


بابام چه عاشقونه


پرید از آشیونه


بابای مهربونم


پیش خدا مهمونه

 



تقدیم به تمام فرزندان جانبازان و شهدای ایران اسلامی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۳ساعت 9:57  توسط sara | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ماشین به راه افتاد
حس می کنم اما
چیزی از من به جا مانده
بر روی سینه می‌نهم آهسته دستم را
جای دلم خالی!

نوشته های پیشین
اسفند ۱۳۹۳
بهمن ۱۳۹۳
دی ۱۳۹۳
آذر ۱۳۹۳
آبان ۱۳۹۳
مهر ۱۳۹۳
شهریور ۱۳۹۳
مرداد ۱۳۹۳
تیر ۱۳۹۳
خرداد ۱۳۹۳
اردیبهشت ۱۳۹۳
فروردین ۱۳۹۳
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
مهر ۱۳۹۲
شهریور ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
اسفند ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۱
آذر ۱۳۹۱
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
آرشيو
پیوندها
عشق
تولد مبارک
قاصدک عشق
قصه عشق
مرگ در تنهايي
نگهبان سکوت
کارت پستال درخواستی
میلاد عزیزم
شمس تبریزی
آسمونی
سارا
آرامش
ماه بنی هاشم
ط ر ا ح ا ن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

.

.

.