خدایا!! عاشقان را غم مده شکرانه اش با من

                                                     

           

                

   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1383ساعت 6:1  توسط sara | 
sil4hu6K_535.jpg
نبودنت ، راز برون افتاده ای ست

که هر جمعه در حنجره ام بغض می شود ،

وقتی غروب می شود ،

و من هنوز چشم در راهم ...

اَللّهُــــــمَّ عَجِّـــــل لِوَلیِّـکَ الفَـــــرَج

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آذر 1393ساعت 10:30  توسط sara | 
من ندانم که چگونه روزیم خواهی کرد...

نشدم نوکر خوبی به درت حق داری

اربعین داغ حرم را به دلم بگذاری...


-

من ندانم که چگونه روزیم خواهی کرد

دل غمدیده ی من کرببلا می خواهد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آذر 1393ساعت 15:1  توسط sara | 
+ نوشته شده در  شنبه هشتم آذر 1393ساعت 16:11  توسط sara | 

هنوز شوق تو بارانی از غزل دارد

نسیم یک سبد آیینه در بغل دارد

 

خوشا به حال خیالی که در حرم مانده

و هر چه خاطره دارد از آن محل دارد

 

به یاد چایی شیرین کربلایی‌ها

لبم حلاوت "احلی من العسل" دارد

 

چه ساختار قشنگی شکسته است خدا

درون قالب شش گوشه یک غزل دارد

 

بگو چه شد که من اینقدر دوستت دارم؟

بگو محبت ما ریشه در ازل دارد

شاعر: سیّد حمیدرضا برقعی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 15:39  توسط sara | 

بعد شهر بعلبک آل زیاد 


راهشان در دیر راهب اوفتاد 


کهنه دیری در درونش راهبی 


شعله های طور دل را طالبی 


دیر نه، نه، یک جهان دریای نور 


او چو موسی بر فراز کوه طور 


ترک دنیا گفته ای در کنج دیر 


همچو عیسی آسمان را کرده سیر 


لحظه لحظه سال ها در انتظار 


تا شود دیرش زیارتگاه یار 


بی خبر خود رازها در پرده داشت 


در تمام عمر یک گم کرده داشت 


پیر دیری در نوا چون بلبلی 


چشم جانش در ره خونین گلی 


با گل نادیده اش می کرد حال 


تا شبی بگرفت دامان وصال 


دید در پایین دیر خود شبی 


هر طرف تابیده ماه و کوکبی 


گفت الله کس ندیده این چنین  


هیجده خورشید، یک شب بر زمین 


این زنان مو پریشان کیستند 


گوئیا از جنس انسان نیستند 


لاله ی حمرا کجا و آبله 


بازوی حورا کجا و سلسله 


چیستند این عقده های گوهری 


یاس های کوچک نیلوفری 


آمده از طور، موسای دگر 


در غل و زنجیر، عیسای دگر 


سر به نوک نیزه می گوید سخن 


یا سر یحیی است پیش روی من 


گشته نیلی ماه روی کودکی 


بسته دست نونهال کوچکی 


طفل دیگر بسته با معبود عهد 


یا سر عیسی جدا گشته به مهد 



**راهب سر را می بیند: 



گرد سرها روح او سرگرم سیر 


دیده بر شمع ولایت دوخته 


چون پر پروانه جانش سوخته 


راهب پیر و سر خونین شاه 


رازها گفتند با هم با نگاه 


شد فراق عاشق و معشوق طی 


این به پای نیزه او بالای نی 


ناگهان زد بانگ بر فوج سپاه 


کای جنایت پیشگان رو سیاه 


کیست این سر؟کاین چنین خواند فصیح 


وای من داوود باشد یا مسیح 


یا شده ایجاد صفین دگر 


گشته قرآن بر سر نی جلوه گر 


پاسخش گفتند مقصود تو چیست؟ 


این سر خونین، سر یک خارجیست 


کرده سر پیچی ز فرمان امیر 


خود شهید و عترتش گشته اسیر 


بود هفتاد و دو داغش بر جگر 


تشنه لب از او جدا کردیم سر 


لرزه بر هفت آسمان انداختیم 


اسب ها را بر تن او تاختیم 


شعله ها از هر طرف افروختیم 


خیمه هایش را سرارسر سوختیم 


هر یتیمش از درون خیمه گاه 


برد زیر بوته خاری بی پناه 


ریخت نصرانی به دامن خون دل 


گشت سرتا پا وجودش مشتعل 


بر کشید از سینه چون دریا خروش 


گفت ای دون فطرتان دین فروش 


ثروت من هست چندین بدره زر 


در جوانی ارث بردم از پدر 


در بهای این همه سیم و زرم 


امشب این سر را امانت می برم 


می کنم تا صبح با او گفتگو 


کز دهانش بشنوم سری مگو 


شمر را چون دیده بر زر اوفتاد 


عشق سیمش باز در سر اوفتاد 



**راهب سر را به دیر می برد


داد، سر را و ز راهب زر گرفت 


راهب آن سر را چون جان در بر گرفت 


برد سوی دیر سر را با شتاب 


کرد ناگه هاتفی او را خطاب 


راهب از اسرار، آگه نیستی 


هیچ دانی میزبان کیستی؟ 


میهمانت میزبان عالم است 


هر چه گیری احترامش را کم است 


این که لب هایش به هم خشکیده است 


بحر رحمت از دمش جوشیده است 


اینکه زخمش را شمردن مشکل است 


زخم هفتاد و دو داغش بر دل است 


گوش شو کآوای جانان بشنوی 


از دهانش صوت قرآن بشنوی 


گرد ره با اشک، از این سر بشنوی 


با گلاب و مشک، خاکستر بشوی 


برد راهب عاقبت سر را به دیر 


تا خدا در دیر خود می کرد سیر 


شد چراغ دیر آن سر تا سحر 


دیگر این جا دیر راهب بود و سر 


خشت خشت دیر را بود این سلام 


کای چراغ دیر و مطبخ السلام 



**راهب ناله ی واحسینا می شنود



واحسینا واحسینا وا حسین 


آن یکی می گفت حوا آمده 


دیگری می گفت سارا آمده 


هاجر از یک سو پریشان کرده مو 


مریم از سو زند سیلی به رو 


آسیه رخت سیه کرده به بر 


گه به صورت می زند گاهی به سر 


ناگهان راهب شنید این زمزمه 


ادخلی یا فاطمه یا فاطمه 


آه راهب دیده بر بند از نگاه 


مادر سادات می آید ز راه 



  **راهب ناله ی فاطمه می شنود: 



ناله ای بشنید با سوز و خروش 


کای قتیل نیزه و خنجر حسین 


ای فروغ دیده ی مادر حسین 


ای سر آغشته با خون و تراب 


کی تو را شسته است با خون و گلاب؟ 


بر فراز نی کنم گرد تو سیر 


یا به مطبخ یا به مقتل یه به دیر؟ 



بیشتر از پیشتر زیبا شدی 


ای نصاری مرحبا بر یاری ات 


فاطمه ممنون مهمان داری ات 


هر کجا این سر دم از محبوب زد 


دشمنش یا سنگ یا چوب زد 


تو نبوی، گرد این سر صف زدند 


پیش چشم دخترانش کف زدند 


پیش از آن کافتد در این دیرش عبور 


من زیارت کردم او را در تنور 


راهب اول پای تا سر گوش شد 


  ناله ای از دل زد و بی هوش شد 



سینه ی تنگش ز تیر غم شکافت 


گفت ای سر تو محمد نیستی؟ 

گر محمد نیستی پس کیستی؟ 



**سر با رهب سخن می گوید: 


ناگهان سر، غنچه ی لب باز کرد 


با نصاری درد دل ابراز کرد 


گفت کای داده ز کف صبر و شکیب 


من غریبم من غریبم من غریب 


گفت می دانم غریب و بی کسی 


گشته ثابت غربتت بر من بسی 


تو غریبی که به همرا سرت 


هره آید دست بسته خواهرت 


باز اعجازی کن ای شیرین سخن 


لب گشا و نام خود را گو به من 


آن امیر المومنین را نور عین 

 


گفت راهب من حسینم من حسین 


من که با تو هم سخن گشته سرم 


نجل زهرا زاده ی پیغمبرم 


دیده این سر از عدو آزارها 


خوانده قرآن بر سر بازارها 


اشک راهب گشت جاری از بصر 


گفت ای ریحانه ی خیر البشر 


از تو خواهم ای عزیز مرتضی 


شافع راهب شوی روز جزا 


گفت آئین نصاری وا گذار 


مذهب اسلام را کن اختیار 




**راهب مسلمان می شود:

راهب از جام ولایت کام یافت
تا تشرف در خط اسلام یافت
یوسف زهرا بدو داد این برات
گفت ای راهب شدی اهل نجات
عاشق و معشوق بود و بزم شب
صبحدم کردند از او سر طلب
راهب آن سر را چو جان در بر گرفت
باز با سر گفتگو از سر گرفت
گفت چون بر این مصیبت تن دهم
میهمان خویش بر دشمن دهم
چشم از آن رخ دل از آن سر برنداشت
لیک اینجا چاره ای دیگر نداشت
داد سر را گفت ای غارتگران
ای جنایت پیشگان ای کافران
این سر ریحانه ی پیغمبر است
مادرش زهرا و بابش حیدر است
ظلم و بیداد و جنایت تا با کی
وای اگر دیگر زنید آن را به نی
***استاد حاج غلامرضا سازگار***
 
چون به هوش آمد به سوی سر شتافت 
بست راهب دیده اما با دو گوش 
 
امشب ای سر چون گل از هم واشدی 
 
 
کرد نصرانی نزول از بام دیر 
 
ناگهان آمد صدای یا حسین 
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آبان 1393ساعت 10:40  توسط sara | 

قافله رفته بود و من بیهوش

روی شن‌زارهای تفتیده

 

ماه با هر ستاره‌ای می‌گفت:

بی‌صدا باش! تازه خوابیده

 

قافله رفته بود و در خوابم

عطر شهر مدینه پیچیده

 

خواب دیدم پدر ز باغ فدك

سیب سرخی برای من چیده

 

قافله رفته بود ومن بی‌جان

پشت یك بوته خارِ خشكیده

 

بر وجودم سیاهی صحرا

بذر ترس و هراس پاشیده

 

قافله رفته بود و من تنها

مضطرب، ناتوان ز فریادی

 

ماه گفت: ای رقیه! چیزی نیست

خواب بودی ز ناقه افتادی

 

قافله رفته بود و دلتنگی

قلب من را دوباره رنجانده

 

باد در گوش ماه دیدم گفت:

طفلكی باز هم كه جامانده!

 

قافله رفته بود و تاول‌ها

مانعی در دویدنم بودند

 

خستگی، تشنگی، تب بالا

سد راه رسیدنم بودند

 

قافله رفته بود و می‌دیدم

می‌رسد یك غریبه از آن دور

 

دیدمش، سایه‌ای هلالی شكل،

چهره‌اش محو هاله‌ای از نور

 

از نفس‌های تند و بی‌وقفه

وحشت و اضطراب حاكی بود

 

دیدم او را زنی كه تنها بود

چادرش مثل عمه خاكی بود

 

بغض راه گلوی من را بست

گفتمش من یتیم و تنهایم

 

بغض زن زودتر شكست وگفت:

دخترم، مادر تو زهرایم

شاعر: وحید قاسمی
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آبان 1393ساعت 15:36  توسط sara | 
 

باز باران با آه وناله

 
می خورد بر بام خانه


یادم آید کربلا را


دشت پر شور و نوا را


گردش یک روز غمگین گرم و خونین

 
لرزش طفلان نالان زیر تیغ و نیزه ها را


باز باران با صدای گریه های کودکانه


از فراز گونه های زرد و عطشان با گهرهای فراوان


می چکد از چشم طفلان پریشان

 
پشت نخلستان نشسته

 
رود پر پیچ و خمی در حسرت لبهای ساقی


چشم در چشمان هم آرام و سنگین


می چکد آهسته از چشمان سقا بر لب این رود پیچان باز باران

 
باز باران با ترانه آید از چشمان مردی خسته جان


هیهات بر لب از عطش در تاب و در تب


نرم نرمک می چکد این قطره ها روی لب شش ماهه طفلی رو به

 پایان

 
مرد محزون دست پر خون


می فشاند از گلوی نازک شش ماهه بر لب های خشک آسمان

 
با چشم گریان باز باران


باز هم اینجا عطش آتش شراره

 
جسمها افتاده بی سر پاره پاره


می چکد از گوشها باران خون و کودکان بی گوشواره

 
شعله در دامان و در پا می خلد خار مغیلان


وندرین تفتیده دشت و سینه ها برپاست طوفان


دستها آماده شلاق و سیلی

 
چهره ها از بارش شلاقها گردیده نیلی...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آبان 1393ساعت 14:51  توسط sara | 


قان یاغدی کربلایه , صحرایه یا محمد


اولدی حسین خبر ور, زهرایه یا محمد

 



یئل اسدی گون توتولدی, آشوب کربلاده


لرزه زمینه دوشدی ,قان یاغدین اوسمادن  


قاتل گلوب حسینون ,کسدی باشین غفادن


مظلوم حسین حسین جان, جانیم حسینه قوربان


 


بازار عشق ایچیده, تنها حسین دولاندی


بیرمعنوی تجارت, اقبالینیه توخاندی


 

وردی متاع عمرین ,حکم بقا قازاندی


الله رضاسین ائتدی, سرمایه یا محمد



 

قان یاغدی کربلایه , صحرایه یا محمد


اولدی حسین خبر ور, زهرایه یا محمد

 



ظالم قیافه سینده, اول شمر نامسلمان


گلدی حسینی گوردی, گودالیده وررین جان

 


سو ورمدی او حالدا , خنجر گویوبدی دالدا


کسدی اوباشی ساتسون, ترسایه یا محمد

 



قان یاغدی کربلایه , صحرایه یا محمد


اولدی حسین خبر ور,زهرایه یا محمد


 


قطع علائقیلَن, ترک ائتدی ما سوانی


ارنی دئمز ائشیتمز, آواز لنترانی


 

قانی یازار حسینین یا ربنا ترامی


بوعالمی نشامن ور موسایه یا محمد

 



قان یاغدی کربلایه , صحرایه یا محمد 


اولدی حسین خبر ور, زهرایه یا محمد 


 


صحرای کربلاده طوفاندی, یا محمد 


گوندر کفن حسینه عریاندی,یا محمد 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت 17:1  توسط sara | 

آبروی آب برد و آب روی آب ریخت تشنه کام و تشنه لب ساقی میان آب سوخت

در کلاس عاشقی عباس غوغا می کند

در دل هر عاشقی عباس مأوا می کند

هر کسی خواهد رود در مکتب عشق حسین

ثبت نامش را فقط عباس امضا می کند

به یکتایی ، قسم یکتاست عباس

به مردی شهره دنیاست عباس

اگر چه زاده‌ ام‌البنین است ولیکن مادرش زهراست عباس

بر نیزه ، سری به نینوا مانده هنوز خورشید ،

فرا ز نیزه‌ها مانده هنوز در باغ سپیده ،

بوته بوته گل خون از رونق دشت کربلا مانده هنوز

اشکم ز هجر روی تو خوناب شد حسین

مویم ز غصه رشته ی مهتاب شد حسین

هر جا کنار آب نشستم ز داغ

تو از بس که سوختم جگرم آب شد حسین

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت 16:22  توسط sara |